گفتار اول از سه گفتار کتاب بینایی و دیدار سرشار با عاشورا - منزل چهارم در مرحله دوم

 

منزل چهارم
بلوغ فراانگيزشي وسعت وجودي

«سلام» به مفهوم وسعت گرفتن وجود، واكردن خويش مقابل مخاطب و پذيرايي خودِ واشده ـ نه موضع دفاعي گرفته ـ و پذيرا روبه‌روي مخاطب است تا مخاطب، ميدان‌دار اين عرصه و وجود باشد. با سلام، آنچه هستيم به صدق، پيش رو گذاشته مي‌شود و پذيراي حضور مخاطبيم. او را خودي خويش يافته‌ايم كه پذيراي حضور او هستيم. «زيارت» يعني مقام ديدار، رتبه‌اي از مراحل وجود، منزل ديدار، منزل حضور. اين منزل و مقام، پس از آگاهي به داشته‌هاي اندك خويش و پس از باور عظمت مخاطب، براي من توشه و وسيله است و اينك اين من هستم و مقام توسل به آن پاي بالغ.

و در اين اوج، بلوغ وسعت وجود

«السَّلاَمُ عَلَيْكَ وَ عَلَى الأَرْوَاحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ، عَلَيْكُمْ مِنِّي جَمِيعاً سَلاَمُ اللهِ أَبَداً، مَا بَقِيتُ وَ بَقِيَ اللَّيْلُ وَ النَّهَارُ»

آن تجربة اوج وجودي، آن وسعت ناب عرفاني اكنون شكل مي‌گيرد. اين وسعت سرشار، با رنج‌ها و طلب‌ها و رزق‌هايي عظيم و در اوج، بالاتر و برتر شده است. وسعت‌گيري براي:

ـ مرامي به اندازة رويش همة وجود

ـ و با همة وجود حلول كردن در راه

ـ به اندازة همة زندگي و براي همة عمر

1ـ فراز «عَلَى الأَرْوَاحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ…» فراز وجودي خود اين سالك است. مي‌توان دريافت، وجودي كه حل و فاني در مخاطب‌شده به چه وسعتي از وجود رسيده است. چيزي از روزمرگي خويش، چيزي از انانيّت‌هاي خويش، چيزي از مدعيات خويش بر طلب خويش در نسبت با مخاطب ندارد.

2ـ فراز «أَبَداً مَا بَقِيتُ…» نيز به همين قرار تأويل مي‌شود. تسليم، واشدن، در خويش گرفتن خودي محبوب، هر لحظه، هميشه، صبح و شب در چيزهايي كه شرط بقا،‌شرط ماندگاري و شرط بودگي ماست. آن دلبر بازيگر وجود «أَبَداً مَا بَقِيتُ…» در هر لحظه از زندگي ما حضور دارد. بعضي وقت‌ها بايد واژه‌ها را شست. لحظة گريستن، لحظة نفرت ورزيدن به كسي، راه رفتن، از خواب بيدار شدن، به نماز ايستادن، حتي بيدار بودن و يا خوابيدن، قلم دست گرفتن، هرچه كه هست، لحظه‌ها سرشار از حضور آن سيّد مي‌شود؛ و صحابي آن سيّد، تنها آن صد و اندي نفر عاشورايي نيستند. صادقانه بگوييم، آيا در لحظه‌لحظة سلوك ما، بچه‌هاي سربدار آن حماسه‌هاي صادق، در ما حضور دارند يا نه؟ آدم‌هاي خوب تاريخ، يك گل، حضور صحابي ولي، صحابي سيدالشهدا† در لحظه‌لحظة زندگي، خوابيدن، راه رفتن و… نمود دارد يا نه؟ ما گزارش داريم، اما ديدار نداريم. ما مي‌دانيم، اما رؤيت نمي‌كنيم.

3ـ در اين وسعت وجودي بالغ، زمان، مخلوق آدمي است. آدمي در اين سطح بلوغ، ديگر فرزند زمان نيست. زمان مولود آدمي است. ما روز و شب را خلق مي‌كنيم. ما لحظه‌ها را توليد مي‌كنيم. ديگر ما در زمان زندگي نمي‌كنيم، زمان را ما زندگي مي‌كنيم. زمان، مقدار حركت انساني ماست. به درستي زمان، مقدار حادثه، مقدار حركت ما، مقدار امتداد جريان بلوغ ما مي‌شود. روز و شب مي‌تواند مخلوق ما باشد.

4ـ حاصل اينكه وسعت تازه‌اي رخ نموده است. سالك وسعت عظيم‌تري گرفته؛ وسعتي پيوسته با يك عهد عظيم، وسعتي با عهد رؤيت دايم؛ و زمان، مقدار اين وسعت‌يافتگي است.

آن وليّ مرشد، هميشه مهياي حضور است، ليكن ما چقدر مهياي پذيرش آن وليّ در خويش هستيم؟ پذيرش يك سلسله ثار، تا ما وارث آنها باشيم. نسبت اين وجود با مخاطب، يك نسبت جغرافيايي افقي نيست، بلكه يك «نسبت تاريخي» است. حسين† به مثابه يك سلسله ‌ثار، يك حكايت هميشة تاريخ است؛ يعني سلسلة آدم‌هاي سرشار از حكايت خودي در تاريخ. زيارت وارث اين سلسلة آدم‌هاي وارث را معرفي كرده و شاخصة اين سلسلة ثار هم پيوند عميق آنان با اين مرام تا پاي جان است «الَّذِينَ بَذَلُوا…».

و اينك كه با آن وسعت وجودي آغازين و آن تجربه‌هاي عظيم رنج و آن موضع‌ها و طلب‌ها، ظرفيت‌وجودي بالغ اين سالك شكل مي‌گيرد: اكنون اين سالك در تكاپوي بلوغ عيني خويش است. تأكيد دوباره بر مرور واژه‌هايي چون «السَّلاَمُ عَلَيْكَ…»، آموزگار اين نكته است كه ما در نسبت با عاشورا، خويش را دم‌به‌دم در همة عرصه‌ها، در همة لايه‌ها و با همة وجود و با درك وضعيتي روشن‌بين و خودآگاه، راهبري مي‌كنيم. ما در پيوند با عاشورا جريان وجودي خود را واقعي مي‌كنيم. ما در رنج‌هاي عاشورا منزلت رنج‌هاي خودمان را بازخواني مي‌كنيم. ما با عاشورا كيستي خويش را گسترده‌تر مي‌كنيم. ما با عاشورا روش تدبير جريان وجودي خويش را مي‌آموزيم، به آزمون مي‌بريم، تمرين مي‌كنيم و دم‌به‌دم سرشارتر و عيني‌تر مي‌كنيم.

«اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا أباعَبْدِاللهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللهِ [اَبَداً] ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَ النَّهارُ»

و آن تجربة اوج وجودي، آن وسعت ناب عرفاني، اكنون شكل مي‌گيرد. اين وسعت سرشار با رنج‌ها و طلب‌ها و رزق‌هايي عظيم و در اوج، بالاتر و برتر شده است.

پيماني دم‌به‌دم نوشونده

«وَ لاجَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيارَتِكُمْ»

و مي‌طلبد كه اين ديدار آخرين نباشد. ما در هر مروري و تأملي بر عاشورا، به درس‌ها و عهدهايي مي‌رسيم. قرارهايي با خويش و امام خويش مي‌گذاريم. ما مي‌طلبيم كه عهدهاي ما دم‌به‌دم تازه شوند: «وَ لاجَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيارَتِكُمْ»؛ سالك مي‌طلبد كه اين ديدار آخرين نباشد. قرارهايي با خويش و امام خويش مي‌گذاريم، براي اصل زندگي.

اين عهد و قرار از آنجا كه قصة جريان وجود ماست، حكايت ديروز و امروز نيست و دانسته‌ايم که به اندازة همة عمر است. حتي به اندازة عمر همة آدم‌ها: «أبَداً ما بَقِيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَ النَّهارُ»، اگر دغدغة وسعت وجود به اندازة همة عمر است.   اين پيمان:

ـ براي همة ابعاد وجودي است؛ عهدي‌است در عرصة بلوغ فردي و تحقيق و توسعة علم‌الاجتماعي؛

ـ به اندازة همة عمر انساني و تداوم هويت تمدني است؛

ـ و حكايت هميشة ديدار خواهد بود، كه نفس و حق و اصل زندگي است.

اين عهد سرشار، قراري‌است كه با خويش و با خودي خويش و با آن سيمرغ و با هدهد راه داريم. عهد با جان جان دل در اين ميانه جاري است.

کلیه حقوق مادی و معنوی سایت متعلق به مرکز تحقیقات استراتژیک توسعه (رشد) می باشد.