گفتار اول از سه گفتار کتاب بینایی و دیدار سرشار با عاشورا


 مقدمه

ناگهان خورشيد دو تا شد
از زير سنگي خوني دميد
پيكري روي علف
ها افتاده بود
و نهال سبزي جوانه زد
و سراغ تاريخ را گرفت
و مرا به ديدار خويش فراخواند

و من ديگر شدم

 

درآستانة ديدار با عاشورا، آمده‌ايم تا با شهود آغازين به خويش، به شهود متن آن ماجراي عظيم «شدن» و «بودن» رفته، يعني به بينش و شعور و شناخت به ماجراي عاشورا دررسيده، لبّ دانايي را برگرفته و با انتخاب‌ها و انگيزش‌هاي برتر همراه شده و رسم عاشقي صادقانه را بياموزيم و با آن فهم‌ها و شهودها و اين انتخاب‌ها و انگيزش‌ها و بخشش‌ها زندگي كنيم و خود را و خلق را راهبري كنيم تا اوج رشد. ساليان و سده‌هاي بلندي است كه ما را با عقل سرخ شيخ اشراق به داعي ديدار جان، و با فتوحات مكّيّه محي‌الدين به داعي ديدار شرح‌الاسم ‌برده‌اند و همچنان لبّ دانايي و حكمت، گمشدة ماست؛ و اينك در آستانة ديدار صادقي هستيم تا آن حكمت گمشده به چنگ فراآيد، با زيارت عاشورا.

«زیارت عاشورا»، فصلی از «طریقت علوی حکمت و خرد» دیدار و پیوستگی شهودی با سنت زیستی عاشورا، جنس عاشورایی زیستن و گذار بینش و شناخت و شعور از موقعیت زمانی (عاشورایی) ـ مکانی (کربلایی) راهبری شده بر مدار سنت نبوی ـ علوی است؛

1ـ «زيارت» در لغت يعني ديدار، يعني شهود و حضور با همة ظرفيت فكري و روحي و رفتاري؛ گويي در متن حادثه بودن و با همة ظرفيت وجودي و زيستي خود، خويش را در جريان همة آن حادثه قرار دادن و خالق آن «لحظه» و «آن» شدن. «زيارت»، ديدار با آداب و از سرِ آداب است؛ چشم‌انداز نگاه، ادب تحليل، آداب احساس و شوق، آداب حضور در مقام و آداب سخن در اين مقام.

2ـ «زيارت» به مفهوم «ديدن» است نه گزارش كردن در موقع ديدار؛ ديدن، نه دانستن و نه گزارش. آنچه تصوير مي‌شود، «اصل خودي» است و رسم صداقت در «بيان خودي» به مفهوم «واشدگي خود آنكه هستيم» است. با مثل زيارت عاشورا ديده‌ها آشكار مي‌شود نه دانسته‌ها؛ نوع زندگي او آشكار مي‌شود؛ نوع نگاه، نوع احساس و شيوة زندگي او آشكار مي‌شود؛ خوديِ اصيل در ميان مي‌آيد. با اين رويكرد، «زيارت عاشورا» يك «زاوية ديد» است؛ «آشكارگي» شايستة تجربة عاشوراست؛ شيوة ديدن خوب و درست و شايستة آموختن از عاشوراست:

ـ ما مي‌خواهيم بيشتر باشيم، مي‌خواهيم خوب باشيم، خودِ خويش باشيم؛

ـ ما مي‌خواهيم زندگي سرشار از حقيقت و خير و عدالت و زيبايي داشته باشيم؛

ـ ما مي‌خواهيم اسير موقعيت‌ها نباشيم، اسير گذشته و سر به هواي فردا نباشيم؛

ـ ما مي‌خواهيم در آينده بايستيم، از گذشته عبور كنيم، زمان حال خويش را بيافرينيم و براي آينده برنامه داشته باشيم؛ و به اين علت به عاشورا روي مي‌آوريم و به ديدار آن مي‌رويم. «زيارت عاشورا» ما را مي‌آموزد كه:

ـ چرا به ديدار عاشورا مي‌رويم؛

ـ از عاشورا چه بياموزيم و چگونه بياموزيم؛

ـ و چگونه دانستني‌هاي ما، دانايي و خبرت و خرد باشد؛

ـ و چگونه دانايي خويش را به زندگي خويش راه ببريم؛

ـ و رويش و بلوغ و بزرگي و كرامت را تجربه كنيم و آن را با ديگران قسمت كنيم؛

ـ و خود از ميانة خويش برخيزيم و خودي ناب خويش را در توسّل به اهل ‌بيت‰ تحقق بخشيم.

و ما به ديدار مي‌رويم تا به حيات قلب برسيم؛ و حكمت و خرد و دانايي حاصل مي‌آيد كه به زندگي سرشارِ برآمده از كانوني‌ترين وجه انساني وجود، دست مي‌دهد: «تَزَاوَرُونَا، فَإِنَّ في زِيَارَتِنَا إِحيَاءً لِقُلُوبِكُم»[1].

□ و امروز ما به زيارت مي‌رويم تا همچنان آن عهد قديم برپاي باشد، تا هركدام در نقش خويش، زائر آن مرام باشيم و دم‌به‌دم بر آن مرام، عهد تازه ‌كنيم.



[1]ـ بحارالانوار؛ ج 74؛ ص 258.


 

سرآغاز گفتار

□ تا زيستن با عاشورا، دو مرحله راه است:

مرحلة اول: از خود تا عاشورا: از خودآگاهي تا ظرفيت يافتن براي ديدار

اولين مرحله، از خود تا عاشوراست؛ اينكه آدمي خويش را درمي‌يابد، وسعت‌هاي خويش را خودآگاه مي‌شود، نياز به رويش وجود را در خويش درمي‌يابد و با اين «نياز خودآگاه‌شده»، ضرورت نياز به راهبر و الگو و مرشدي براي تجربة اوج سرشار زيستن را درك مي‌نمايد، تا خويشتن را در سه وجه بلوغ وجود خود، يعني «ظرفيت فكري»، «ظرفيت روحي» و «سلوك انگيزشي»، راه ‌برد. با اين جريان وجودي، او لياقت ديدار مي‌يابد. فهم‌ها، عشق‌ها و عبوديت ‌اين وجود، او را تا آستانة ديدار راه مي‌برد. اين وجود، جهت گرفته است و در مرتبة گذار از داشته‌هاي خويش، توشة اندك و راه بلند امام علي†: «آه مِنْ قِلَّةِ الزَّادِ وَ طولِ الطَّرِيقِ»[1] را باور دارد و در تجربة مرتبة عجز، چشم‌هاي قلب او اينك باز شده‌اند براي ديدار عاشورا و اكنون نوبت ديدار رسيده است و طلب همراهي حضرت ولي و توسل به او.

تا آخر دنياي آدم‌ها برويم و كميِ دنيا را تجربه كنيم؛ از مهرباني‌هايشان گرفته تا بدي‌ها و دوئيت‌هايشان، حتي همراهي‌هايشان و نیز عشق‌ها و نفرت‌هايشان، همه و همه «كم»اند. اكنون پس از تجربة كمي دنيا به ديدار آن حكايت خودي مي‌رويم. مرحلة اول «تا زيارت عاشورا» است.

سالكي در اين گام مي‌گفت: «آي خلايق، به آخر دنياي شما رفتم، از مهرباني‌ها، همراهي‌ها و عشق‌ها، تا دوئيت‌ها، بدي‌ها و نفرت‌هاي شما، و اكنون از پس دنياي اين خلايق به ديدار آمده‌ام. من از ديدن و باور كم بودن دنيا آمده‌ام؛ دنيا را با همة گستردگي‌هايش تجربه كردن و باز، كم ديدن آنها و اينكه ادامه‌اي ندارند.» آموخته‌هايي را در اندرون خويش در سلوك به صدق، مي‌توان دريافت:

ـ ظرفيت‌هايي در اوج براي دنيا در خويش ايجاد مي‌كنيم: دانشي،‌مدركي و عاطفه‌اي و… كه در مقايسه‌ها و تجربه‌ها و پختگي‌ها، كم بودن آنها را به ويژه در متن رنج‌ها باور مي‌كنيم؛

ـ موضع‌هايي كه داريم، حتي در برابر رنج‌ها و كم بودن و كم ديدن آنها؛ از دست‌دادن‌هايي كه رنج‌آورند، درگيري‌هايي كه داريم، ترس فقر، ‌ترس آبرو، ‌ترس از دست دادن حتي ثمرهاي زندگي و نتيجه‌ها و دستاوردهاي خويش را، باري اينها را نيز تجربه كردن و كم ديدن آنها و عبور كردن از آنها؛

ـ و طلب‌ها و جستجوهايي كه در اوج، حتي شكوفايي‌اند، حس تعلق‌اند، اما جهت برتري ندارند و كم مي‌مانند و نزديك شدن‌ها و دورشدن‌هايي كم، و عشق‌ها و نفرت‌ها، زندگي‌ها و مرگ‌ها و حتي خوب بودن‌ها و عبادت‌هايي و دينداري‌هايي كه دكان شده‌اند و تو براي ادامه داشتن و تداوم خويش نمي‌تواني به آنها متكي باشي.

ـ و راه بردن‌ها و حتي موفقيت‌ها، همراهي‌ها و حتي جان‌درميان‌گذاشتن‌هايي كه همچنان اكنون به باور كم بودن آنها رسيده‌ام.
و اكنون ديداري پس از آن عبور… .


 

  مرحلة دوم: با عاشورا در مرحلة ديدار

در اين مرحله، وجود، گام‌هايي گذاشته است. فهم‌ها و شعورها، عشق‌ها و عبادت‌ها و اخلاقيات و رعايت حقوقي داشته، تا اينك به ديدار رسيده است؛ و چشمي براي ديدن، گوشي براي شنيدن، قلبي براي ديدار و پيوستن صادقانه، و قدمي براي سلوك درست، و وجودي مهياي در آستانة در آمدن و به حضور ايستادن، يافته است. زيارت عاشورا حكايت اين فصل دوم وجود است. مرحلة دوم، «با زيارت عاشورا» است.

□ اين ديدار خود در پنج منزل شكل مي‌گيرد:

1ـ منزل اول ديدار: آمادگي ‌ا‌ست. در تداوم جريان وجودي اين سالك، ظرفيت و وسعت بينش و وسعتِ طلبي ضرورت دارد تا سالك مهياي اين ديدار شود. اين منزل نشان مي‌دهد او تا كجا آمده است. جهت ظرفيت‌گرفتن و وسعت يافتن وجود، براي سالك ما خودآگاه، و مرام و رسم بلوغ براي او روشن‌شده‌اند. او درست مي‌آغازد و از همان آغاز، نقطة بلوغ و آن «خود سيمرغي خويش» را در اين سير و سلوك، در تصوير و نگاه و خواستة خويش دارد. از همان آغازِ ديدار مي‌داند كه مي‌خواهد در كدام نقطه به تفسير اوج خويش بپردازد و آن را عينيت بخشد.

2ـ منزل دوم ديدار: تبديل رنج‌ها و بلوغ موضع‌گيري در برابر موقعيت‌هاست. وقتي ديد و بينش تا نقطة اوج مطلوب، معلوم بود و انگيزه‌ها جهت گرفتند، سالك خودآگاه ما مهياي سختي‌ها و دشواري‌هاي راه و تبديل رنج‌ها و راهبري موقعيت‌هاست.

3ـ منزل سوم ديدار: بلوغ فراانگيزه‌ها و عالي‌ترين جستجوهاي وجود براي تفسير بلوغِ بودن. در اين منزل، عمق راهبردي بينش و خواست و همّت سالك شكل مي‌گيرد.

4ـ منزل چهارم ديدار: بلوغ وسعت وجود تا عرفان علوي است. آن جهت‌يابي آغازين اينك عينيت مي‌يابد.

5ـ و منزل پنجم ديدار: شكر همواره و تداوم زيست بالغ و صدق كامل كه ميوه و بهرة آن، «وسعت وجود» است.

□ در پايان اين گفتار پرسش‌هاي زير پاسخ روشن‌تري مي‌يابند:

1ـ زيارات و ادعيه در كجاي الگوي زندگي، معني‌بخشي به آن و مديريت موقعيت‌هاي گوناگون زندگي نشسته‌اند؟

2ـ زيارت عاشورا، چه جريان فكري و روحي را در ما راه مي‌برد؟

3ـ چه نگاهي و چه زاوية ديدي به «عاشورا ـ كربلا» داشته باشيم و از آن چه بياموزيم؟


 

منزل اول 

جهت‌يابي وسعت وجود براي سنت امام رشد

«اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا أَبَاعَبْدِاللهِ، السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللهِ، السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ وَ ابْنَ سَيِّدِ الْوَصِيِّينَ‏، السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ فَاطِمَةَ سَيِّدَةِ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ، السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا ثَارَ اللهِ وَ ابْنَ ثَارِهِ، وَ الْوِتْرَ الْمَوْتُورَ، السَّلاَمُ عَلَيْكَ وَ عَلَى الأرْوَاحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ، عَلَيْكُمْ مِنِّي جَمِيعاً سَلاَمُ اللهِ أَبَداً، مَا بَقِيتُ وَ بَقِيَ اللَّيْلُ وَ النَّهَار»

سالك ما در گام اول، وسعت وجود خويش را هدف گرفته است و از همان آغاز، آن «خود نهايي» ناب را برگزيده و مهياست جايي باشد كه مي‌تواند باشد. از ابتدا يك انتخاب بزرگ دارد. از ابتدا با يك آرمان بزرگ پيوند خورده است. آرمان عظيم «رويشِ» خويش كه او را فرامي‌خواند براي «جاري كردن شيوة زيست و مرگ آن مرشد در حيات و مرگ خويش».

ما در همين فراز، در گام آغازين با ظرفيت‌هاي تازة وجودي خويش آشنا مي‌شويم؛ ظرفيت‌هايي كه مي‌توانند در همة انسان‌ها باشند اما يا كشف نمي‌شوند يا دغدغة آن را نداريم يا براي آن تداومي نمي‌بينيم و نداريم. و اينك حميّت مي‌ورزيم تا در آن اوج باشيم.

سالك ما، جهت‌گيري وجودي بالغي را براي خويش مهيا مي‌كند و بر آن است تا خويش را راه ‌برد و ظرفيت‌سازي ‌كند؛ و به «سلام» مي‌رسد.

«سلام» يعني ظرفيت‌يابي، درود، پاكي و برائت از آفت و معصيت[2]؛ و اين براي كساني است كه به شناخت و انتخاب كسي يا چيزي رسيده‌اند و در كشش به او (درود)، مي‌خواهند از حضور غير او پاك‌شده و همواره ظرفيت‌سازي براي حضور او را در خود داشته باشند.

در سطح اول وسعت وجود

1ـ پذيراي رسم بندگي است، چونان مرشد خويش؛ و نه فقط بندگي خويش، كه باني بندگي خويش و نيز ديگر خلايق است (پدر بندة خدا).

پس اول:  پذيراي رسم بندگي خداوند شدن، چونان مرشد خويش: «اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا أَبَاعَبْدِاللهِ».

2ـ پذيراي سنّت و رسم رسول بزرگ… است، چونان مرشد خويش؛ و بلكه بالاتر از پذيرش: زاده شده است با سنت رسول… و اكنون به زايش خويش رسيده است. وجود تازه‌اي يافته كه نشان و خبر از خداوند مي‌دهد. براي بندة خدا، پدري و براي رسول خدا… فرزندي مي‌‌كند.

پس دوم: پذيراي رسم و سنت رسول… و زادة شيوة زيست او، چونان مرشد خويش اباعبدالله الحسين†:«السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللهِ».

3ـ و پذيراي علي† است تا امارت عشق و راهبري اهل عشق و رسم عاشقي‌اش، «او» باشد. پذيرا مي‌شويم كه زادة رسم امير اهل عاشقي باشيم، زادة سنت علي† باشيم، و پذيراي شيوة تدبير علي† در حكايت عشق‌ها و نفرت‌هاي خويش؛ و پذيرا مي‌شويم وصايت علي† را. وصايت علي† را بر خويش فرض مي‌گيريم، همراه با اينكه او را بر امارت عشق پذيرفته‌ايم و در اين پذيرش، از خويش زاده، و فرزند او شده‌ايم؛ آن‌گونه كه حسين بن علي† مرشد عاشقي و وارث از آدم† تا نبي خاتم… شد.

پس سوم: پذيراي رسم علي مرتضي در تدبير حكايت عاشقي و ميراث‌داري ختم انبيا: «السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ وَ ابْنَ سَيِّدِ الْوَصِيِّينَ».

4ـ و ظرفيت يافته است براي تجربة رسم زيست فاطمي، چونان مرشد خويش؛ و وسعتي يافته است براي حضور سرشار شيوة زيستِ بانوي صبح، فاطمة زهراƒ و با او در فضاي زيستي دم‌به‌دم تازه‌اي زاده شدن.

پس چهارم: پذيراي رسم فاطمي زن بودن، آدم بودن و مرد بودن: «السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ فَاطِمَةَ سَيِّدَةِ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ».

در سطح دوم وسعت وجود

و ظرفيت وجودي يافتن براي خون‌خواهي مرام عاشورا حتي در اوجِ تنهاشدن‌ها: «السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا ثَارَ اللهِ وَ ابْنَ ثَارِهِ»، و تجربة همة تاريخ در خودي خويش؛ گذار و عبور از تاريخ و آموختن آن از منظر انديشة وراثت انبيايي و جنبش حق‌طلبي و عدالت‌خواهي علوي:

ـ ظرفيت يافتن براي حس هويت تاريخي؛

ـ ظرفيت يافتن براي تجربة حكايت انسان دردمندِ عزت‌خواه در تاريخ؛

ـ و ظرفيت يافتن براي در اوج نيز تنها بودن؛

ـ و ظرفيت يافتن براي تحمل دست‌تنهاشدن در برابر طوفان مهاجم سياه.

 ثَارَ الله

«السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا ثَارَ اللهِ وَ ابْنَ ثَارِهِ»
ثار دو معني دارد: در يك معنا به مفهوم «ميراث تاريخي» و ديگر به معني «خون»؛ يعني دو آموزة بزرگ:

الف‌ـ آموزة اول: وسعت گرفتن وجود و به اندازة همة تاريخ انساني زندگي كردن؛ خود را مهيا ساختن با ظرفيتي براي حضور همة تاريخ، انتخاب خير يا انتخاب رسم انساني زيستن در خويش: «السَّلاَمُ عَلَيْكَ»: تسليم در برابر مخاطب، و مخاطب مي‌تواند تاريخ باشد، يعني سلسلة آدمياني كه پذيراي حضور آنان هستيم.

ب‌ـ و آموزة دوم: وسعت وجودي خويش را در گرو تجربه‌هاي‌داغ زندگي باور كنيم و مهياي سخت‌ترين تجربه‌هاي زيستن و ايستادن باشيم و خويشتن را مهياي حضور سخت‌ترين رنج‌هاي ممكن بشري ببينيم و خود را ميراث‌دار خون خدا بدانيم. كافي است بشريت پاك و در خون شدن آن سلسلة پاك را در مسلخ، و تيغة ظلم و تباهي تاريخي و رنجي عظيم را بر سينة اين نسل پاك ببينيم و خويش را مهياي آن خونخواهي عظيم نماييم. اين نگاه، نوعي نگاه به زندگي است و تاريخ و نگاهي است به اصل وجود انساني و مجموع چرايي‌ها و چگونگي‌هاي بودن.

خوني كه از تن و روح اين بشريت به مسلخ رفته، هماره روان بوده است و به «خون خدا» تعريف و تفسير مي‌شود؛ و بعد تداوم اين تجربه: «وَ ابْنَ ثَارِهِ…». اينك باور كنيم ما هم «فرزند خون خدا»ييم، تا تجربة رنج‌هاي عظيم ما، تجربة بيگانه‌اي از زندگي نباشد و ظرفيت اين حضور تاريخ سرخ را در خويش داشته باشيم. «خون خدا» بيان عظيم‌ترين رنج‌هاي انساني در طول تاريخ بشر است كه بايد براي آن، وسعت وجودي سزاواري مهيا كرد. افسوس كه ما حتي واژه‌ها را نمي‌فهميم؛ سهل است كه تجربة خون خدا و فرزند خون خدا را داشتن و خويشتن را تداوم يك «رنج تاريخي» ديدن!

رنج وانهادگي خودخواستة انسان در هستي؛ رنج ديگرشدگي و از خويشتن بيرون شدن و زنداني جلوه‌هاي كمِ دنيا و شيطان و خودِ روزمرة خويش شدن و ظلم بر آدميت روا داشتن.

الْوِتْرَ الْمَوْتُور

«السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا… وَ الْوِتْرَ الْمَوْتُورَ»

در اين واديِ راه رفتن و راه ‌بردن، سلام به آستانة وتر موتور يعني «مهيّا بودن براي تنها شدن‌ها و دست‌تنها گذاشته‌شدن‌ها». اين تنهايي:

ـ يكي به مفهوم «هبوط در هستي» است. انسان‌ها ذاتاً تك و تنهايند. هيچ دو آدم را در يك گور نمي‌گذارند. هركسي تنها خودِ خود خويش است. اما بسياري از مردمان اين حقيقت را دير باور مي‌كنند، دير مي‌پذيرند و با چنين نگاهي دست در تدبير زندگي خويش ندارند.

ـ و يكي به مفهوم همراه نيامدن آنهايي است كه مي‌توانند همراه باشند تا آن تجربة بالغ ولايت (قرب و دوستي و عهده‌داري)، اما در ميانة راه كنار مي‌كشند و تا آخر نيستند.

با دوستان و ياران به راه ميافتيم

در بلنديها بادهاي تند ميوزند

و غرش رعد در صخرهها ميپيچد

و نعرة آبشار بدان پاسخ ميگويد

و برق، چشمهاي ما را ميربايد

و سيلابهاي پرشتاب ميان ما جدايي ميافكند

و آه، بهمني سترگ فروميريزد

و قافلة ما را غارت ميكند

و ما چند تني خسته و فرسوده

همچنان پيگير، پيش ميرويم

و سرانجام، شب هنگام، در پايان راه

به ميهمانخانهاي متروك در ميان سنگها بارميافكنيم

آنجا ميزباني لاغر و خاموش

در آستانة در چشم به راه ماست

موهاي سپيد و كمپشتش را به دست باد سپرده

و فانوس بيفروغش را برافراشته

و در پيكر طوفانزدة ما مينگرد و ميپرسد:

«در قافلة خويش چه كسان را آوردهايد؟»

محزون و غمزده ميگوييم:

تنها «خود» را آوردهايم

ما تنها «خود» را آوردهايم

و نشان ديگران را در برف گم كردهايم[3]

ـ و يكي در معناي خاص «وتر»؛ كه ذات تكاپو و بلوغ و سرعت و سبقت، تنهايي و «بتول شدن»[4] را به همراه دارد.

ـ و يكي در معناي «موتور» كه «دست‌تنها گذاشته‌شده» است. «الوتر الموتور»، يعني تنهاي دست‌كوتاه و واگذاشته‌شده و بريده‌شده؛ يعني عقبة نيروهاي ما و امكانات و توانمندي‌هايمان يا اقدام ما را از ميان مي‌برند يا در بزنگاه به عهد خويش وفا نمي‌كنند، يا… و به هر حال، مرشدي و سالكي و جمع‌هايي در اين وادي رويش و بلوغ و هدايت، دست‌تنها شده‌اند؛ و اينك اين سالك و سالكان ما در تكاپوي تجربة عين اين تجربه‌اند و از عاشورا مي‌آموزند كه پذيراي اين «تنها و دست‌تنها شدن» باشند و عليرغم آن، همچنان در تكاپو و مجاهدت و خلاق باشند.

ـ و معنايي دردناك‌تر اينكه سالك ما، در ميان داعيه‌داران ديانت و وجاهت، تنها باشد؛ در ميان هم‌‌نامانِ راه، دست‌تنها بودن و بيش از غريبه‌ها، در ميان مدعيان خودي، نامهرباني و ناهمراهي ديدن؛ و مگر محمد حنفيه‌ها و عبدالله‌بن‌جعفرها نيز امام را تنها نگذاشتند؛ و مگر نمازشب‌‌خوان‌هايي دست در خون علي مرتضي† نبردند؛ و با اين همه غربت‌ها و دست‌تنها ‌شدن‌ها، بايستي برقرار بود و پاسدار دين خدا، آدميت و فلاح خويش و مردمان.

در سطح سوم وسعت وجود

و در تداوم بلوغ وسعت وجود، در سومين سطح اين جريان، ظرفيت يافتن براي حضور سنت مرشد زيست در زندگي و وسعت گرفتن براي جريان سنت و شيوة زندگيِ روح‌هاي فناشده در مرام حسين†: «السَّلاَمُ عَلَيْكَ وَ عَلَى الأَرْوَاحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ، عَلَيْكُمْ مِنِّي جَمِيعاً سَلاَمُ اللهِ أَبَداً…».

براي مثل اين سالك، چه رزقي عظيم بوده است آموختن نمونه‌هاي عيني اين فراز از زيارت عاشورا:

ـ از زهير بن قين و ام‌وهب كلبي و مسلم بن عوسجه و ديگر همراهان روز دهم سال 61 مي‌گويم؛

ـ و از امام روح‌الله خميني€ مي‌گويم و آن حلول ناب مرام حسين‌بن علي† در وي؛

ـ و از پيشتازان مي‌گويم: از زهره بنيانيان‌ها، و سعيدي‌ها[5] و…؛

ـ و از مثل گواهان برگزينندة راه خويش: حميد باكري‌ها[6] و ابراهيم ضيمران‌ها و محمودها و محسن‌ها و محمود كاوه‌ها[7] و محمد بهار‌ي‌ها[8]و احمد كاظمي‌ها[9].

□ و در آخر، تحليل سطح‌ها و لايه‌هاي وسعت وجود؛ اين دريافت و اين فهم و اين خواست كه مي‌خواهيم اين جريان عظيم وجودي به اندازة همة عمر ما باشد: «… أَبَداً، مَا بَقِيتُ وَ بَقِيَ اللَّيْلُ وَ النَّهَارُ». تعابير «أَبَداً» و «مَا بَقِيتُ وَ بَقِيَ اللَّيْلُ وَ النَّهَارُ» گسترة عظيم زمان‌هاي امر انساني را شامل است؛ از جمله:

الف: زمان روانشناختي: زمان امتداد وضعيت‌ها و سلوك روانشناختي آدمي

ب‌: زمان علم‌الاجتماعي: زمان امتداد تكاپوي اجتماعي مردمان، شامل زمان امر سياسي، زمان امر مديريتي، زمان امر اقتصادي و…

پ‌ـ زمان تاريخي: زمان سلوك همگن تحولات بلندمدت

بسياري از ما، نه عشق‌هاي ساده‌اي داريم و نه نفرت‌ورزي‌هاي روشن‌بينانه‌اي، و اگر اندك خبري هم گرفته باشيم از آن حكايت ناب عاشقي، امانتدار آن سلوك عاشقانه نيستيم و آن را به درستي راهبري و تدبير نمي‌كنيم؛ اينكه عشق‌هاي خويش را خرج چه كسي كنيم و از چه كسي دريغ داريم. در برابر، اندكي از ما هستند كه در حكايت بلوغ عاشقي خود، تجربة از خود زاده شدن را و بلوغ مداوم را دارند و اين‌گونه است كه سالك ما پذيراي اين امارت عشق است.

□ پس:

1ـ براي ديدار عاشورا، پيش‌تر بايد از مراحلي عبور كرد؛

2ـ اولين گام ديدار، ‌ايجاد ظرفيت وجودي و جهت‌بخشي قابليت‌ها و طلب‌ها و اقدام‌هاست:

2ـ1ـ با سنت و شيوة زيست اولياء؛

2ـ2ـ با سنت و شيوة زيست آنهايي كه در مرام اولياء حلول كرده‌اند؛

2ـ3ـ و با تاريخ آدميت و رنج سرشار و پيامدهاي آن.

اصول اين وسعت بخشي در وصلت با سنت محمد و آل محمدŒ در ديدارهاي ديگري در مثل زيارت آل ياسين، آموختني است در فرازهايي مانند: «السَّلامُ عَلَيّكَ في آناء لَيلِكَ و اَطْرافِ نَهارِكَ»


 

 منزل دوم  

تجربة رنج و موضع‌گيري خلاق در موقعيت انساني‌خويش

مرا با رنج‌هاي تو آموخته‌هايي هست

اين ‌قدر دانسته‌ام كه اوج رنج‌هاي من

در آستانة رنج‌هاي تو، تحقير مي‌شوند

 

«يَا أَبَاعَبْدِاللهِ، لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ الْمُصِيبَةُ بِكَ عَلَيْنَا وَ عَلَى جَمِيعِ أَهْلِ الإِسْلاَمِ‏، وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتْ مُصِيبَتُكَ فِي السَّمَاوَاتِ عَلَى جَمِيعِ أَهْلِ السَّمَاوَاتِ‏، فَلَعَنَ اللهُ أُمَّةً أَسَّسَتْ أَسَاسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ، وَ لَعَنَ اللهُ أُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَقَامِكُمْ وَ أَزَالَتْكُمْ عَنْ مَرَاتِبِكُمُ الَّتِي رَتَّبَكُمُ اللهُ فِيهَا، وَ لَعَنَ اللهُ أُمَّةً قَتَلَتْكُمْ، وَ لَعَنَ اللهُ الْمُمَهِّدِينَ لَهُمْ بِالتَّمْكِينِ مِنْ قِتَالِكُمْ بَرِئْتُ إِلَى اللهِ وَ إِلَيْكُمْ مِنْهُمْ، وَ مِنْ أَشْيَاعِهِمْ وَ أَتْبَاعِهِمْ وَ أَوْلِيَائِهِمْ‏ يَا أَبَاعَبْدِاللهِ، إِنِّي سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَكُمْ، وَ حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَكُمْ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ، وَ لَعَنَ اللهُ آلَ زِيَادٍ وَ آلَ مَرْوَانَ وَ لَعَنَ اللهُ بَنِي‌أُمَيَّةَ قَاطِبَةً وَ لَعَنَ اللهُ ابْنَ مَرْجَانَةَ وَ لَعَنَ اللهُ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَ لَعَنَ اللهُ شِمْراً، وَ لَعَنَ اللهُ أُمَّةً أَسْرَجَتْ وَ أَلْجَمَتْ وَ تَنَقَّبَتْ لِقِتَالِكَ…»

آنها كه خود را دريافته‌اند و آرمان و چگونه بودن خويش را و به دنبال آن، شكل و شيوة مطلوب بودن خويش را انتخاب كرده‌اند و دين را برگزيده‌اند (دين يعني همان آرمان و روش و شكل مطلوب شدن و بودن) و به آن چنگ زده‌اند، باور كرده‌اند كه براي همة بودن خويش، براي تحقق همة خويش، بايد با تمامي وجود خود در ميدان بود؛ بايد در كنار حادثه‌ها و رنج‌ها و فرازها و فرودهاي راه آبديده شوند و همراه سختي‌ها و مصيبت‌ها و حتي خوشي‌ها و لذت‌ها، خويش را دم‌به‌دم سرشار و بارور كنند و بزايانند؛ چون در هنگامة حادثه‌ها و دشواري‌ها و ضربه‌ها و رنج‌هاست كه كاستي‌ها رخ مي‌نمايند، ضعف‌ها آشكار مي‌شوند و نارسايي‌ها و كمبودها معلوم مي‌گردند. در نتيجه كساني كه مي‌خواهند بيشتر باشند، در جستجوي تجربه‌هاي درست زندگي هستند تا راه درست و درست راه رفتن را بياموزند و مي‌خواهند كه خويش را در اين درستي و راستي راهبري كنند، اينان دربارة چرايي حادثه‌ها و رنج‌ها ابهام و بلاتكليفي ندارند.
در منزل اول، قرار سالك با خويش و روش زندگي و همت‌ها و جهت‌هاي خويش روشن شده است. اين‌گونه است كه اينك دو آموخته پيش روست. وقتي روح، نگاه، احساس و سلوك وسعت مي‌گيرد:

1ـ حجم حادثه‌ها و رنج‌ها طوفاني ايجاد نمي‌كنند؛

2ـ و مي‌توان موضعي خلاق در برابر حادثه‌ها داشت.

بسياري افراد از عذاب‌آوري و سختي زمان حال در شكوه‌اند و اينكه «مي‌توان آفريدگار لحظه بود» را، باور ندارند؛ مثل تجربة از دست دادن كساني كه دوستشان داريم. در اين هنگام چه بايد كرد؟

ياري كن، و گره زن نگه ما و خود به هم
باشد كه تراود در ما، همه تو
ما چنگيم: هر تار از ما دردي، سودايي
زخمه كن از آرامش ناميرا، ما را بنواز
[10]

آموزة بزرگ عاشورا

يك آموزة بزرگ عاشورا و زيارت عاشورا اينكه:

«درد و رنج»، حس تفاوت بين چيزي است كه وجود دارد و آنچه ما مي‌خواهيم وجود داشته باشد. رنج‌هاي ما حس فاصله ميان «هست» امروز و «بايد و مطلوبي» است كه اينك نيست. دردها و رنج‌هاي ما در زمان حال، مثل همة چيزهاي ديگر، دائماً در حال تغيير و دگرگون شدن هستند و آمدوشد دارند. وقتي ما كاملاً در زمان حال هستيم و دردهايي را احساس مي‌كنيم و زجر مي‌كشيم، مي‌توانيم شروع به جستجوي آنچه درست است كنيم تا معني رنج خويش را دوباره تعريف كنيم.

زيارت عاشورا مي‌آموزد: اين مهم است كه چگونه با شرايط و موقعيت‌هاي دردناك و عذاب‌آور روبه‌رو شويم و از آنها درس خوب بودن و درس بلوغ بگيريم و حتي از بي‌ادب‌ها درس ادب بياموزيم، نه اينكه خودمان را با مسأله‌اي ديگر مشغول و سرگرم كنيم و از مواجهه با حكايت‌هاي دردناك زندگي خويش و حتي بالاتر، دردهاي بزرگ، طفره رويم و كناره بگيريم.

و اكنون آموزه‌هاي اين منزل:

اول- رنج و بلوغ وجود

چگونه رنج‌ها مي‌توانند تجربة بلوغ ما آدم‌ها باشند؟ براي بلوغي عظيم و گسترده در فرد و جمع و جامعه و براي رشد .

نياز به «تمحيص و بلا»، اتفاقِ ناگزير است؛ چون تمامي آن كارها، اصول معني‌داري‌اند و «بلا» رسم ناگزير سلوك و بلوغ است.

«اخبات»، جريان تكاپوي سرشار سالك ما در متن تنش‌ها و رنج‌هاست؛ و «تمحيص» تراشيدگي و آب شدن اضافه‌ها و پاك شدن از گناه‌ها و كاستي‌هاست.

جنبه‌هاي مفهومي تجربة رنج را اندكي مرور كنيم:

1ـ «اخبات» يا «عبور از رنج»

فصلي از جريان وجود، اخبات است كه دورة گذار آدمي از رنج است.

آدمي با رياضت و سلوك درست، متوقع و انتظاردار نتيجه است اما با بلا و ابتلا (رنج‌هاي اهل سلوك)، منكسر و دل‌شكسته است و جنس و سطح عاشقي و ايمان و انتخاب و تصميم وي به معرض آزمون مي‌آيد؛ و طبيعي است كه «مخبتين» حتي بر «محسنين» مقدم باشند كه سالك اهل احسان، وقتي توانست در متن رنج‌ها نيز عبور و سلوك عزيزانه و سرشاري داشته باشد، به «اخبات» رسيده است[11].

2ـ آثار بلا

ـ بلا و آزمايش و به محنت افتادن، نقطه‌هاي ضعف و اسارت را نشان مي‌دهد و نارسايي‌ها و كوتاهي‌ها و گناهان و تقصيرها در دست مي‌آيند و تو مي‌تواني بفهمي از كجا خورده‌اي.

ـ بلا، بت‌ها و تعلق‌ها را مي‌شكند؛ چون درمي‌يابي كه پناهگاه‌هاي تو را مي‌سوزانند و بر تو آوار مي‌شوند.

ـ و با بلا و آزمون، ديگران نيز به آزمون درمي‌آيند كه چه كساني تو را براي خودت و آرماني بزرگ‌تر و يا براي خودشان مي‌خواسته‌اند. رفيقِ شفيقِ عهده‌دار (ولي)، در كوران رنج معلوم مي‌شود؛ و اينكه چه كساني از مدعيان رفاقت، تا كجا و چگونه و به چه شرطي با تو هستند و چقدر اين همراهي را براي خودشان خواسته‌اند يا براي تو و يا براي آرماني بالاتر از من و تو. «بلا» دل را مي‌شكند و به اخبات و انخفاض مي‌رساند و در تو تواضع و فروتني را به بار مي‌آورد.

اين‌گونه است كه تو بر «بلا» شاكر و صابر خواهي بود و جزع نمي‌كني و بلكه بالاتر از صبوري، برخوردهاي مناسب‌تر را داري: «شكر» و بالاتر از آن، «طلب».

رنج و بلا مي‌تواند يك نعمت ديده شود اين جنس بلا، همان «رنج سپيد» و «بلاي حسن» است كه با شرط بينش روشن و رسم عاشقي صادقانة آدمي، اين جنس از رنج خواهد بود[12]. در همين زيارت داريم كه: ‌«اَللّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ حَمْدَ الشّاكِرينَ لَكَ عَلى مُصابِهِمْ». با اين نگاه، تمامي رنج‌ها و گرفتاري‌هاي زمان انتظار، نعمت‌ها و عنايت‌هايي هستند كه شكر و طلب را سزاوارند و نه صبر و جزع را.

3ـ جريان بلوغ و حكايت رنج

3ـ1ـ وقتي نياز به رويش وجود شكل گرفت، جريان تحول وجود از جريان فكري (اسلام) تا جريان روحي (ايمان) تا جريان رفتاري (تقوا) تا جريان تدبير خلايق (احسان و اصلاح) تا جريان اضطرار و تا بلوغ عرفان (اعتصام و توسل) را در برمي‌گيرد.

3ـ2ـ در هر راهي رنج و گرفتاري هست و براي تمامي مردم تحول و تنش هست و با همين رنج و تحول، مؤمن عاشق مشخص مي‌شود و سالك ما غفلت‌زدة موقعيت‌ها و غايب و گرفتار نعمت‌ها، نخواهد بود. تا جايي كه امام صادق† سطح بلوغ وجودي اهل ايمان و سلوك را سطح رنج‌هاي آنان مي‌داند: «وَ يُبتَلَي المُؤمِنُ بَعدُ عَلَي قَدْرِ إيمَانِهِ وَ حُسنِ أعْمَالِه»[13].

3ـ3ـ اين آموزه نشان مي‌دهد:

ـ وقتي آن جريان عظيم وجودي نباشد، هر شكستي و هر رنجي مقدمة رنج‌ها و شكست‌هاي ديگر است.

ـ اما براي اهل سلوك، قصة رنج‌هاي آدمي ماجراي ديگري دارد. ماجراي بلوغ و پختگي و فراروندگي از خويش و…

4ـ جريان بلا

براي تحليل جغرافياي بلا در جريان بلوغ، مي‌توان نسبت آن را در جريان وجود و در پيوند با معرفت، با عشق، با عبوديت و عهد، با وفا، با تمحيص، با اخلاص و با اطمينان، تحليل كرد[14].

رنج‌ها و حادثه‌ها كه مي‌آيند يكسره سراغ معبودهايمان مي‌روند؛ به سراغ چيزهايي كه دوستشان داريم و به آنها وابسته‌ايم؛ چيزهايي كه براي داشتن‌شان شادمانيم و براي نداشتن‌شان مغموم و گريان. عهدهاي ما به آزمون درمي‌آيند، دلبستگي‌هاي كنيز و زرگري[15] ما و معبودهايي از اين جنس. در برابر كوچك‌ترين حادثه، يعني فقط نحيفي و لاغري نيز تاب و دوام نمي‌آورند و مي‌شكنند. اما خدا ماندگار و معبود لايق است: «مَا عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ مَا عِنْدَاللهِ بَاقٍ»[16]؛ چون «احد» است و تنها اوست، و «صمد» است و براي خود چيزي نمي‌خواهد، نه توليد مي‌كند نه توليد شده است[17].

همين «بلا» است كه تعلق‌ها را افشا و ورشكسته مي‌كند و دل را از آنچه ناخالصي است پاكيزه[18] مي‌سازد و اخلاص در نيت و در عمل و در دين را فراهم مي‌كند.

همين بلاست كه غرور به معرفت و عشق و عمل را از سالك مي‌گيرد و پس از استغناي از نعمت‌هايي كه مدام در تحول و گذار هستند و پس از تجربة صبر و شكري كه به دنبال باور گذران بودن نعمت‌ها و موقعيت‌ها در او رويكرد به خويش و اعتناي به «قدر» خويش را آورده بودند، در آن اوج، در سالك ما اطمينان به الله و به ذكر الله را مي‌آورد[19]. اين‌گونه بلا به اطمينان پيوند مي‌خورد و اطمينان به نعمت، اطمينان به قدر، اطمينان به الله و به ذكر الله مي‌رسد: «ألا بِذِكرِ اللهِ تَطْمَِئنُ الْقُلُوبُ»[20]. دلي كه به عمل و صبر و شكر خود مطمئن نيست، به عنايت و توجه حق و فضل و لطف او مطمئن است.

و اين‌گونه رنج‌هاي راهبر و مرشدمان، بر رنج‌هاي من ترجيح مي‌گيرد و من زير بار رنج‌هاي مرشدمان شانه مي‌دهم؛ زير بار رنج‌هاي انسان‌هاي راهبر و آفرينندة انبيايي تاريخ؛ و من ميراث‌دار همة اين رنج‌ها هستم:

«وَ عظُمَتِ الْمُصِيبَةُ بِكَ عَلَيْنَا وَ عَلَى جَمِيعِ أَهْلِ الإِسْلاَمِ‏، وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتْ مُصِيبَتُكَ فِي السَّمَاوَاتِ عَلَى جَمِيعِ أَهْلِ السَّمَاوَاتِ»

و راه آنقدر ادامه دارد كه توان ما نسبت به آن ناچيز است و علم و عشق و عمل ما را تحقير مي‌كند كه مردان راه گفته‌اند: «آه مِن قِلَّةِ الزَّادِ وَ طُولِ الطَّريق»[21].

و هدف آنقدر رفيع است كه اين امكانات حتي در فرض عصمت براي آن كافي نيست، كه جز با او راهي به سوي او نيست:«لا وَسيلَةَ لَنا إلَيْكَ إلاَّ أنْتَ»[22]

و آن بخشش در متن واقعيت‌هاي زندگي

ممكن است با ترديد بپرسي: «وقتي ما در وضعيت و شرايط بدي قرار داريم، لحظه‌ها و شرايط دشوار، رنج‌آور، تباه و تلخ، چگونه براي در زمان حال بودن و آفريدگاري لحظه مي‌تواند مفيد و نتيجه‌بخش باشد؟»

پاسخ اين است كه: «وقتي دريافتيم زمان يك بخشش و يك رحمت است، مهم اين است كه چه چيزي درست و چه چيزي غلط است و در لحظه بيشترين بهره را از زمان داشته باشيم.» بايد در نظر داشته باشيم: «حتي در سخت‌ترين موقعيت‌ها و شرايط، وقتي تو بر آنچه در زمان حال درست و صحيح است، تمركز مي‌كني، خوشبخت‌تر خواهي شد و اين به تو انرژي و اعتماد لازم را مي‌بخشد تا با آنچه اشتباه است مواجه شوي.»

پس در زمان حال بودن يعني: تمركز و توجه به آنچه درست در زمان حال وجود دارد: «همة تو، همة آنچه براي توست و تو مي‌تواني براي آنها باشي»؛ و نيز توجه به آنچه الآن درست است؛ اينكه چه چيزي به عهدة توست. واقع آن است كه وقتي ما در شرايط و موقعيت‌بدي هستيم معمولاً بر آنچه تباه و تيره است، زشت است و غلط است تمركز مي‌كنيم و اين باعث افسردگي و يأس ما مي‌شود. بسياري از ما همين كار را مي‌كنيم؛ در حالي كه آموزة بلند اين زيارت، تمركز بر درستي و راستي در هر لحظة نوبه‌نوشوندة زيست (يَوْمَ الْوُرودْ) است، حتي وقتي به مقايسة بدي و خوبي و موضع در برابر بدي‌ها مي‌پردازيم. در واقع، بيشتر شرايط، تركيبي است از خوب و بد يا درست و غلط. ما در موقعيتي مركب از اين دو وجه قرار گرفته‌ايم و بسته به نوع برخورد با موقعيت و اينكه با چه ديدي به موقعيت و شرايط نگاه مي‌كنيم، نوع فضاي زيستن ما متفاوت مي‌شود. هرچه بيشتر به آنچه غلط است توجه كنيم و آن نگاه را بپذيريم، انرژي و اطمينان كمتري خواهيم داشت.

 

 

دوم- مديريت موقعيت

هركدام از ما آدميان در مجموعه‌اي از شرايط خاص زندگي مي‌كنيم. موقعيت هركس براي خود اوست. چگونه در موقعيت‌ها اسير نباشيم و با مديريت آن، رويش و معني‌داري زندگي را تجربه كنيم؟

آن وسعت وجودي و آن درك و حس عظيم رنج و درگير شدن همة وجود با آن حكايت بلند بلوغ، منجر به موضع‌گيري در برابر حادثه‌هاي زندگي مي‌شود: «فَلَعَنَ اللهُ أُمَّةً أَسَّسَتْ أسَاسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِ عَلَيْكُمْ…»چند نكتة تحليلي را تأمّل كنيم:

1ـ هركدام در موقعيتي هستيم:

هركدام از ما آدميان در مجموعه‌اي از شرايط خاص زندگي مي‌كنيم. موقعيت هركس براي خود اوست. چگونه در موقعيت‌ها اسير نباشيم و با مديريت آن، رويش و معني‌داري زندگي را تجربه كنيم؟

2ـ و عاشورا ـ كربلا:

عاشورا ـ كربلا خود يك «موقعيت» است؛ موقعيتي از دو انتخاب براي دو شيوة زندگي و آموزگار دو زاوية ديد: انتخاب خير و يا انتخاب شر. بسياري از ما با رنج‌ها و بحران‌هايي درگيريم كه برآمده از زاوية ديد و زاوية برخورد با آن حادثه است و نشانة نوع انگيزة ما براي زندگي است. پس ما نيز مي‌بايد موقعيت‌هاي خويش را بي‌نهايت امكان براي تحقق خويش دريابيم و در راستاي اين دو انتخاب ممكن در اين موقعيت‌ها، خودي آفرينندة خير و با اختيار خلاق را داشته باشيم.

3ـ پس اصولي را الگوي اقدام و ارزيابي عملكرد خويش داشته باشيم: اصول فعل خلّاق را:

3ـ1ـ اصل اول: «سعي، معيار ارزش». در تدبير وضعيت تناسب عمل با توان، «سعي» اصالت دارد نه امكانات و نه عمل: «لايُكَلِّفُ اللهُ نَفساً إلا وُسعَهَا»[23].

3ـ2ـ اصل دوم: تناسب عمل با «هدف مثبت» (سطح انگيزش): در تدبير وضعيت، نيت و هدف بلندتر (نيت رشد) اصالت دارد: «كُلٌّ يَعْمَلُ عَلَي شَاكِلَتِهِ»[24].

3ـ3ـ اصل سوم: تناسب عمل با واحد زمان (سرعت): «سَارِعُوا إلَي مَغفِرَةٍ مِن رَبِّكُم»[25].

3ـ4ـ اصل چهارم: تناسب عمل با ميزان سعي ديگران (سبقت): «استَبِقُوا الخَيرَاتِ»[26].

3ـ5ـ اصل پنجم: تناسب عمل با جايگاه مصلحت (عمل صالح): «وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ»[27].

4ـ اصول انگيزش: به همراه نقش بينش و زاوية ديد در شكل دادن و تفسير موقعيت‌ها، انگيزه‌هاي ما در راهبري اين موقعيت‌ها تعيين كننده‌اند. برخي از اين اصول انگيزشي:

4ـ1ـ موقعيت‌ها كاشف مقامات نيستند، منزلت‌ها تابع هدفداري مايند.

4ـ2ـ راستي كه راحتي و عذاب و رحمت و رنج، مربوط به نعمت‌ها نيست؛ مربوط به موقعيت‌ها و امكانات نيست. مربوط به «وسعت صدر» و «زاوية ديد» و «احاطة بر راه» است. وابسته به «انگيزة زيستن» ماست. وابسته به «چرايي‌ها و چگونگي‌هاي زندگي» ماست.

4ـ3ـ پيروزي هم براي كساني است كه از آدم‌ها و نيروهاي خود در نسبت با فرانياز رشد بهره برمي‌دارند، نه براي آنهايي كه اينها را دارند و به كار گِل مي‌گمارند.

1ـ موضع‌گيري در برابر هجوم حادثه‌ها و شرايط تازه

آنها چقدر بيچارهاند و محروم

درست در وقتي كه آن آموزگار، دانايي ميكاشت و محبت درو ميكرد

آنان جهل ميكاشتند

و نفرت درو ميكردند

به آنان گفتم: سلام

 

با آن وسعت وجودي و اين درك موقعيت و تجربة عظيم رنج‌ها، به موضع در برابر بانيان اين رنج‌ها و هجوم حادثه‌ها مي‌رسيم. اين رويكرد در برابر اين موقعيت، موضع‌گيري در برابر شيوة زيست تباه است:

1ـ دور باش به بانيان ظلم و جور (هر دو وجه حقوقي و انساني)

«فَلَعَنَ اللهُ أُمَّةً أَسَّسَتْ أَسَاسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ» ‏

اينك است كه ظلم و جور (تضييع حق اجتماعي و حق انساني) بر اهل ‌بيت‰ را ظلم و جور بر خويش مي‌بينيم و به بانيان آن دورباش مي‌دهيم.

2ـ دورباش به نظام اجتماعيِ بازدارندة مسندنشيني نظام ولايت علوي:

«وَ لَعَنَ اللهُ أُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَقَامِكُمْ وَ أَزَالَتْكُمْ عَنْ مَرَاتِبِكُمُ الَّتِي رَتَّبَكُمُ اللهُ فِيهَا»

آن دورباش تنها به ظالمان و جورپيشگان نيست، به آناني نيز هست كه در عرصه و وسعت روح‌ها و زندگي‌ها و رابطه‌ها و فرهنگ و سياست‌ها و اقتصادها و تربيت‌ها و حتي عرصة هنر، اجازت حضور راهبرانه به مرام اهل بيت‰ نمي‌دهند و مرتبتي را كه در انديشه‌ها و روح‌ها و زندگي‌ها و رابطه‌ها، خداوندگار هستي و شريعت براي آنان ديده و خواسته‌است، پذيرا نباشند و منع كنند و جلوگير باشند.

3ـ دورباش به جامعه و نظام اجتماعيِ ازميان‌برنده و زمينه‌سازان آن قتال سهمگين: «وَ لَعَنَ اللهُ أُمَّةً قَتَلَتْكُمْ وَ لَعَنَ اللهُ الْمُمَهِّدِينَ…»

3ـ1ـ دورباش به كشندگان اولياء: «وَ لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً قَتَلَتْكُمْ»

3ـ2ـ و هم دورباش به فراهم‌آورندگان زمينة انكار و حذف حضور اهل بيت‰ و مرام اهل بيت‰: «وَ لَعَنَ اللهُ الْمُمَهِّدِينَ لَهُمْ بِالتَّمْكِينِ مِنْ قِتَالِكُمْ»

باري چه بسا هستند كساني كه داعية محبت به اولياء را نيز دارند اما عملكرد نادانسته، ‌ناخواسته يا ناروشمندانة آنها زمينه‌سازِ به مذبح رفتن اولياء و سنت آنان مي‌شود و با عملكرد خويش زمينه‌ساز مظلوميت و مغفوليّت اولياء مي‌شوند.

4ـ دو اصل برجستة موضع جهت‌‌دار:

4ـ1ـ اصل اول: اصالت جهت‌‌داري وجود با خداوند و اهل ‌بيت‰: «…إِلَى اللهِ وَ إِلَيْكُمْ…»

4ـ2ـ اصل دوم: برائت از رويارويان سنت علوي زندگي: «بَرِئْتُ… مِنْهُمْ، وَ مِن…»:

ـ از بانيان

ـ و از مرام‌داران اين روش

ـ و دنباله‌روندگان بي‌تفاوت

ـ و هم‌دستانشان

آن ولايت و تولي، و اين برائت و دورباش، موضع‌گيري جهت‌دار است. خداوند و ولي در ميانه‌اند و جهت اين دورباشي را نشان مي‌دهند: در برابر همة دست‌اندركاران اين رنج بزرگ،‌از عاملان اين رنج عظيم بر آن شيوة زيست عظيم، تا پيروان تا همراهان و نيز عهده‌داران و سركردگان: «بَرِئْتُ إِلَى اللهِ وَ إِلَيْكُمْ مِنْهُمْ، وَ مِنْ أَشْيَاعِهِمْ وَ أَتْبَاعِهِمْ وَ أَوْلِيَائِهِمْ».

2ـ موضع‌داري دووجهي

آن دورباش از نابكاران آن حكايت سرخ، فصلي و نمودي از يك موضع بزرگ در اصل زندگي است و ما مي‌توانيم الگوي عمومي مديريت موقعيت و كل موضع و راهبرد زندگي خويش را از اين حادثه دريابيم؛ امام باقر† در اين فراز، بنيان موضع‌گيري سالكان عاشورايي را توضيح مي‌دهند:

اصل اول: همپايي و صلح و صفا با همپايان مرام علوي: «إِنِّي سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَكُمْ»

اصل دوم: رويارويي با محاربان سنت علوي زندگي: «وَ حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَكُمْ»

عاشورا ما را آموخته است كه صف اولياي عاشورا، تنها مؤمناني هستند كه هجرت نيز كرده‌اند و به «نسبت ولايتي» با يكديگر رسيده‌اند و اكنون به موالات با يكديگر راه يافته‌اند و جمع نمونة انساني را آفريده‌اند.

«موالات» در اين سطح از مفهوم و معنا، نقطة كانون «اصالت‌يافتگي انساني» است. يكي از نشانه‌هاي وجه سوم اصالت‌يافتگي، «رسم وفا و مروت» است كه اهل ولايت با يكديگر دارند. نگاه كنيد آموزة بزرگ عاشورا را از «زهير بن قين» كه به مرشد خويش گفت: «نُريدُ أن نَمُوتَ مَعَكَ وَ نُحيِي مَعَك»[28]؛ ما خود برگزيده‌ايم و انتخاب كرده‌ايم كه با تو زندگي كنيم و با تو نيز بميريم. نمونة ديگر، آخرين كلام بسياري از اصحاب در لحظة شهادت با مرشد خويش است كه: «أوَفَيْتُ يَا أبَاعَبدِالله؛ آيا اهل وفا بودم و حق وفا گزاردم؟» و پاسخ سيدالشهدا† اينكه: «نَعَم، أنتَ إمَامي فِي الجَنَّةِ؛ آري، تو در جلوي روي من و در صف مرام ما، در بهشت خداوند خواهي بود.»[29]

بسياري از ما نياموخته‌ايم و تمرين و پختگي نداريم كه چگونه مي‌توانیم مهرباني را با صلابت و بغض جمع كنيم. چگونه مي‌توان مهربان بود اما ساده‌انديش و نردبام دزد و شكننده و اهل مكتب صلح كلي، نبود؟ چگونه مي‌توانيم در موضع‌داري خويش بر حق، باصلابت بمانيم و در جاي مصلحت خويش كوهي استوار و عزيز باشيم، بي‌آنكه قلبمان سياه شود و يا حرمتي شكسته شود و يا حتي دشمن خويش را تحقير كنيم و نفرت بورزيم؟ چگونه مي‌توانيم ميان محبت و بغض (نفرت) جمع كنيم و محبت‌ها و نفرت‌هاي خويش را بر مدار ولايت اهل‌بيت‰ راهبري كنيم؟ اگر اين پاسخ‌ها را بدانيم، آنگاه اين تناقض‌نما منتفي خواهد بود. مديريت برافزايي[30] در اين دو وجه پيوستة ولايت با روح كارآمدي خويش، تمرين و تجربه مي‌شود.

3ـ و تداوم بنيان‌گرايانة موضع‌داري با مصاديق عيني تباهي

برائت و دورباش از مصادق عيني تباهي، روية دوم ايمان و موالات است و اين موضع‌داري در برابر سلطه و سياهي هميشه خواهد بود:

3ـ1ـ دورباش به گرايش‌ها و رويكردها و جمعيت‌هاي باني و زمينه‌ساز تباهي ضد علوي: «وَ لَعَنَ اللهُ آلَ زِيَادٍ وَ آلَ مَرْوَانَ وَ لَعَنَ اللهُ بَنِي‌أُمَيَّةَ قَاطِبَةً وَ…»

اين جماعت نيز در بديشان «مرام» و قبيله و «كسوت‌»اند. آل‌زياد و آل‌مروان و بني‌اميه، مرامند، هميشه هستند. بوده‌اند و خواهند بود.

3ـ2ـ دورباش به مهره‌ها و عاملان عيني باني و زمينه‌ساز تباهي ضد علوي: «وَ لَعَنَ اللهُ ابْنَ مَرْجَانَةَ وَ لَعَنَ اللهُ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَ لَعَنَ اللهُ شِمْراً»

افزون بر آن مرام، آدم‌هايي نيز بد و زشت و سياهند. نه مرام زشت را مي‌پذيريم و نه آدم‌هاي زشت را.

3ـ3ـ دورباش به همة عوامل آشكار و پنهانِ باني و زمينه‌ساز تباهي ضد علوي: «وَ لَعَنَ اللهُ أُمَّةً أَسْرَجَتْ وَ أَلْجَمَتْ وَ تَنَقَّبَتْ لِقِتَالِكَ»

مجموعه‌هاي اجتماعي نيز به همين قرار، هركسي، هر گوشه‌اي، چه در آشكار به كار سازمان‌دهي و تداركات و آماده‌سازي (آماده‌سازي زين و دهنة اسب) بپردازد و چه در پنهان و در نقاب، دخالت، زمينه‌سازي و يا حتي وساطتي دور يا نزديك داشته باشد، اينها را نيز دورباش مي‌گوييم و نمي‌پذيريم.

سوم- و در اين موضعداري نيز همواره مهياي تجربة رنج

و در اين بلوغ، تجربة رنج و موضع‌داري:

1ـ همة خويش را، حتي عزيزترين كسان خويش را در ميان گذاشتن: «بِاَبي أنتَ وَ اُمّي…»؛

2ـ و تمامي محو شدن در رنج‌هاي آن «راهبر عشق» كه چيزي براي خويش نخواست: «… لَقَد عَظُمَ مُصَابي بِكَ».

باقر آل محمد† كوتاهِ كوتاه گفته است، اما سوز و شور و شعور و شهودي به يادگار گذاشته كه در همان سكوت بايد فهميده شود. آنها كه بلوغ عشق را در ايثار آن تجربه كرده‌اند، مي‌دانند كه «بِأبِي أنتَ وَ اُمِي» يعني چه. اين قلم را در ياد آمد آن افسانة حقيقت‌نما را كه محبوب از عاشق براي صداق محبت خويش، جگر مادر طلب كرد و مادر جگر خويش به پسر بخشيد. پسر به شور و تعجيل پيش محبوب مي‌شد كه با سنگريزه‌اي بر پايش، خوار زمين شد.  از آن جگرِ به درآمده از سينة مادر، بانگي برخاست: «آخ پسرم!». سوز اين جگر بفهم تا سوز «بِأبِي أنتَ وَ اُمِي» را دريابي.

و باز باقر† فرمود: «لَقَدْ عَظُمَ مُصَابِي بِكَ» كه بلوغ آن ايثار عشق است؛ كه سالك عاشق، رنجي از خويش براي خويش ندارد. از دردهاي خويش گذشته و بر جان مي‌كشد رنج محبوب را. از او مي‌پرسند رنج تو كدام است؟ بايد از رنجي كه بر محبوب مي‌رود، او رخ زرد دارد از زردرخي محبوب؛ و نه به داعيه، كه با زندگي‌اش از سر جان و جهان گذشته باشد. به محبوب نيشتر مي‌زنند، از تن او و از روح او خون مي‌پاشد. عاشقان، اينجا به انتخاب خويش در كوره مي‌نشينند، باشد كه سرخي خويش از آنِ محبوب باشد و زردي محبوب از آن ايشان.


 

  منزل سوم 

فراانگيزه‌هاي وجودي در تدبير حيات

من عشق را با تو تجربه كردم

دل من، تو را ميخواهد

در آستانة تو، خواهانيهاي اصيل تري در من سر واميكنند

و زندگي در ميانة آن، آهنگ و جان سرشارتري مييابد

قنوتهايم سرشار از با تو بودناند

آدميان را نه با داشته‌ها، بلكه بيشتر با جستجوهايشان مي‌توان شناخت. داشته‌هاي ما، بودن ديروز ما را نشان مي‌دهند و جستجوهاي من، ‌كيستي بعدي و فرداي مرا نشان مي‌دهند؛ چيزهايي كه نيستند اما مي‌خواهيم باشند و در جستجوي آنيم كه باشند. «آبراهام مازلو»، فيلسوف و روانشناس معاصر، در تحليل هرم نيازهاي انساني، نيازهاي متعارف انساني[31] را توضيح داده و در جايي هم به فرانيازها و فراانگيزه‌ها[32] (يعني نيازهاي متعالي) پرداخته است. تحقيق پيش رو در فرازهاي گوناگون آراي خويش، نظرية فراانگيزش وجودي را در ميان آورده و گسترة نيازهاي عظيم انساني را به ويژه با ادعيه نشان داده‌است. قرآن ژرفاي اين فرانياز را نشان مي‌دهد: «یَا اَیُّهَا النّاسُ أنتُمُ الفُقَراءُ اِلَی اللهِ وَ اللهُ هُوَ الغَنِیُّ الحَمیدُ»[33]؛

فرانيازهاي رشد

انگيزش خواستاران تحقق خود، انگيزش «كمال» است و روي به نيازهاي عالي‌تر دارد؛ يعني فرايند تحقق استعدادهاي بالقوه به سوي جهت برتر، جهت مي‌گيرد. در اين حالت، شخص تنها در تلاش جبران كمبودها يا كاهش تنش نيست، هدف، غني ساختن و گسترش تجربة زيستن و افزايش خلاقيت، شادابي و شور زنده بودن است. با گذار از آن، تجربة رنج، خودآگاه مي‌شود كه كمال مطلوب، افزايش تنش از راه تجربه‌هاي تازه و مبارزه‌جويانه و گوناگون است. فراانگيزش اين خواستاران، «تحقق آن خودي مطلوب» است تا انساني كامل باشند و به تمامي آنچه استعداد بالقوه‌اش را دارند، تبديل شوند. اين انگيزش كمال‌جويي، تحقق «خودي» است كه مي‌توانيم باشيم؛ «بودن»هاي انسان كامل و به تعبيري، وضعيت كمال يا هستي‌اي است كه خواستاران تحقق خود مطلوب به سوي آن پيش مي‌روند. اين همان «خود سيمرغي» است كه اولياء آن را نشان‌داده‌اند و با زندگي خويش آن را عينيت بخشيده‌اند. با تحليل آن فرانيازها در يك سامانه و شبكة پيوسته، الگوي سامان‌يافتة فرانياز رشد شكل مي‌گيرد كه همان سنت علوي يا شخصيت الگويي اولياست:

ـ خواستاري تحقق خود، وسيع‌تر و آن سوي نيازهاي معمولي

ـ نياز به جهت‌بخشي استعدادها و قابليت‌هاي تكامل‌يافته

ـ گذار سطح انگيزش از تأمين نداشته‌‌ها به جهت دادن داشته‌ها و رحمت ديدن ندادن‌هاي خداوند

ـ غني ساختن و گسترش تجربة زيستن و افزايش شادماني بيشتر زندگي و انفاق خوشي‌ها و شادماني‌ها براي تجربة خوبي‌ها

ـ تمايل از ارضاي نيازهاي پايين‌تر به رستگاري

بلوغ دغدغه‌ها تا فراانگيزش رشد

«خواهاني» و «انگيزش»، قلب تدبير موقعيت است؛ تمامي عمل است؛ آن خواهاني‌اي كه براي فراخواني مخاطب به تجربة دريافت‌هاي دروني هنرمند به زبان مي‌آيد. تفسير زباني اين انگيزش ناب در ادبيات ديني، «دعا» است.

اينك و پس از آن تجربة «وسعت وجود» و آن تجربة «رنج‌ها و موضع‌گيري‌هاي روشن‌بينانه» و در كوران آن تجربه‌ها، فرانيازهاي اصيل خويش را آشكار مي‌كنند. وقتي وجود، پذيراي حضور هدهد حكايت‌خودي در خويش بود و عزم و موضع داشت و آهنگ آرمان عظيم عاشورايي داشت، خواسته‌ها و فراانگيزه‌هايي هماهنگ و همپايي‌اي تا اوج با آن هدهد راهبر، خواهد داشت: «بِاَبي أَنْتَ وَ أُمِّي‏، لَقَدْ عَظُمَ مُصَابِي بِكَ».

و اين خواسته بر مدار آن ظرفيت و موضع، دغدغه‌هايي از سر اصل جان و طلب عاشقانه است، افزون بر آنكه او سوختني همدلانه دارد و حجم رنج آن حكايت بلند بر همة وجود او نشسته و در او جاري است؛ و اين امام باقر† و سالكي بر آن نهج و سنت است كه با زبان وجودش مي‌خواند: «پدر و مادرم به فداي تو، همة آنچه عزيز من است در آستانة تو ـ كه يافته‌ام عزيزتريني ـ پيشكشي باشد براي كاستن و تبديل رنج‌هاي تو. وه كه چه مصيبتي جاري در جان و بر وجود من است از اين درد عظيم؛ من با تو و با مرام تو حتي آموخته‌ام كه چه بخواهم و چگونه بخواهم.»


 

منزل چهارم
بلوغ فراانگيزشي وسعت وجودي

«سلام» به مفهوم وسعت گرفتن وجود، واكردن خويش مقابل مخاطب و پذيرايي خودِ واشده ـ نه موضع دفاعي گرفته ـ و پذيرا روبه‌روي مخاطب است تا مخاطب، ميدان‌دار اين عرصه و وجود باشد. با سلام، آنچه هستيم به صدق، پيش رو گذاشته مي‌شود و پذيراي حضور مخاطبيم. او را خودي خويش يافته‌ايم كه پذيراي حضور او هستيم. «زيارت» يعني مقام ديدار، رتبه‌اي از مراحل وجود، منزل ديدار، منزل حضور. اين منزل و مقام، پس از آگاهي به داشته‌هاي اندك خويش و پس از باور عظمت مخاطب، براي من توشه و وسيله است و اينك اين من هستم و مقام توسل به آن پاي بالغ.

و در اين اوج، بلوغ وسعت وجود

«السَّلاَمُ عَلَيْكَ وَ عَلَى الأَرْوَاحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ، عَلَيْكُمْ مِنِّي جَمِيعاً سَلاَمُ اللهِ أَبَداً، مَا بَقِيتُ وَ بَقِيَ اللَّيْلُ وَ النَّهَارُ»

آن تجربة اوج وجودي، آن وسعت ناب عرفاني اكنون شكل مي‌گيرد. اين وسعت سرشار، با رنج‌ها و طلب‌ها و رزق‌هايي عظيم و در اوج، بالاتر و برتر شده است. وسعت‌گيري براي:

ـ مرامي به اندازة رويش همة وجود

ـ و با همة وجود حلول كردن در راه

ـ به اندازة همة زندگي و براي همة عمر

1ـ فراز «عَلَى الأَرْوَاحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ…» فراز وجودي خود اين سالك است. مي‌توان دريافت، وجودي كه حل و فاني در مخاطب‌شده به چه وسعتي از وجود رسيده است. چيزي از روزمرگي خويش، چيزي از انانيّت‌هاي خويش، چيزي از مدعيات خويش بر طلب خويش در نسبت با مخاطب ندارد.

2ـ فراز «أَبَداً مَا بَقِيتُ…» نيز به همين قرار تأويل مي‌شود. تسليم، واشدن، در خويش گرفتن خودي محبوب، هر لحظه، هميشه، صبح و شب در چيزهايي كه شرط بقا،‌شرط ماندگاري و شرط بودگي ماست. آن دلبر بازيگر وجود «أَبَداً مَا بَقِيتُ…» در هر لحظه از زندگي ما حضور دارد. بعضي وقت‌ها بايد واژه‌ها را شست. لحظة گريستن، لحظة نفرت ورزيدن به كسي، راه رفتن، از خواب بيدار شدن، به نماز ايستادن، حتي بيدار بودن و يا خوابيدن، قلم دست گرفتن، هرچه كه هست، لحظه‌ها سرشار از حضور آن سيّد مي‌شود؛ و صحابي آن سيّد، تنها آن صد و اندي نفر عاشورايي نيستند. صادقانه بگوييم، آيا در لحظه‌لحظة سلوك ما، بچه‌هاي سربدار آن حماسه‌هاي صادق، در ما حضور دارند يا نه؟ آدم‌هاي خوب تاريخ، يك گل، حضور صحابي ولي، صحابي سيدالشهدا† در لحظه‌لحظة زندگي، خوابيدن، راه رفتن و… نمود دارد يا نه؟ ما گزارش داريم، اما ديدار نداريم. ما مي‌دانيم، اما رؤيت نمي‌كنيم.

3ـ در اين وسعت وجودي بالغ، زمان، مخلوق آدمي است. آدمي در اين سطح بلوغ، ديگر فرزند زمان نيست. زمان مولود آدمي است. ما روز و شب را خلق مي‌كنيم. ما لحظه‌ها را توليد مي‌كنيم. ديگر ما در زمان زندگي نمي‌كنيم، زمان را ما زندگي مي‌كنيم. زمان، مقدار حركت انساني ماست. به درستي زمان، مقدار حادثه، مقدار حركت ما، مقدار امتداد جريان بلوغ ما مي‌شود. روز و شب مي‌تواند مخلوق ما باشد.

4ـ حاصل اينكه وسعت تازه‌اي رخ نموده است. سالك وسعت عظيم‌تري گرفته؛ وسعتي پيوسته با يك عهد عظيم، وسعتي با عهد رؤيت دايم؛ و زمان، مقدار اين وسعت‌يافتگي است.

آن وليّ مرشد، هميشه مهياي حضور است، ليكن ما چقدر مهياي پذيرش آن وليّ در خويش هستيم؟ پذيرش يك سلسله ثار، تا ما وارث آنها باشيم. نسبت اين وجود با مخاطب، يك نسبت جغرافيايي افقي نيست، بلكه يك «نسبت تاريخي» است. حسين† به مثابه يك سلسله ‌ثار، يك حكايت هميشة تاريخ است؛ يعني سلسلة آدم‌هاي سرشار از حكايت خودي در تاريخ. زيارت وارث اين سلسلة آدم‌هاي وارث را معرفي كرده و شاخصة اين سلسلة ثار هم پيوند عميق آنان با اين مرام تا پاي جان است «الَّذِينَ بَذَلُوا…».

و اينك كه با آن وسعت وجودي آغازين و آن تجربه‌هاي عظيم رنج و آن موضع‌ها و طلب‌ها، ظرفيت‌وجودي بالغ اين سالك شكل مي‌گيرد: اكنون اين سالك در تكاپوي بلوغ عيني خويش است. تأكيد دوباره بر مرور واژه‌هايي چون «السَّلاَمُ عَلَيْكَ…»، آموزگار اين نكته است كه ما در نسبت با عاشورا، خويش را دم‌به‌دم در همة عرصه‌ها، در همة لايه‌ها و با همة وجود و با درك وضعيتي روشن‌بين و خودآگاه، راهبري مي‌كنيم. ما در پيوند با عاشورا جريان وجودي خود را واقعي مي‌كنيم. ما در رنج‌هاي عاشورا منزلت رنج‌هاي خودمان را بازخواني مي‌كنيم. ما با عاشورا كيستي خويش را گسترده‌تر مي‌كنيم. ما با عاشورا روش تدبير جريان وجودي خويش را مي‌آموزيم، به آزمون مي‌بريم، تمرين مي‌كنيم و دم‌به‌دم سرشارتر و عيني‌تر مي‌كنيم.

«اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا أباعَبْدِاللهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللهِ [اَبَداً] ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَ النَّهارُ»

و آن تجربة اوج وجودي، آن وسعت ناب عرفاني، اكنون شكل مي‌گيرد. اين وسعت سرشار با رنج‌ها و طلب‌ها و رزق‌هايي عظيم و در اوج، بالاتر و برتر شده است.

پيماني دم‌به‌دم نوشونده

«وَ لاجَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيارَتِكُمْ»

و مي‌طلبد كه اين ديدار آخرين نباشد. ما در هر مروري و تأملي بر عاشورا، به درس‌ها و عهدهايي مي‌رسيم. قرارهايي با خويش و امام خويش مي‌گذاريم. ما مي‌طلبيم كه عهدهاي ما دم‌به‌دم تازه شوند: «وَ لاجَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيارَتِكُمْ»؛ سالك مي‌طلبد كه اين ديدار آخرين نباشد. قرارهايي با خويش و امام خويش مي‌گذاريم، براي اصل زندگي.

اين عهد و قرار از آنجا كه قصة جريان وجود ماست، حكايت ديروز و امروز نيست و دانسته‌ايم که به اندازة همة عمر است. حتي به اندازة عمر همة آدم‌ها: «أبَداً ما بَقِيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَ النَّهارُ»، اگر دغدغة وسعت وجود به اندازة همة عمر است.   اين پيمان:

ـ براي همة ابعاد وجودي است؛ عهدي‌است در عرصة بلوغ فردي و تحقيق و توسعة علم‌الاجتماعي؛

ـ به اندازة همة عمر انساني و تداوم هويت تمدني است؛

ـ و حكايت هميشة ديدار خواهد بود، كه نفس و حق و اصل زندگي است.

اين عهد سرشار، قراري‌است كه با خويش و با خودي خويش و با آن سيمرغ و با هدهد راه داريم. عهد با جان جان دل در اين ميانه جاري است.


 

منزل پنجم
كوثر، سرشاري وجود

اوج سرشاري ديدار و شهود سالك ما، به مثابة لبّ لُباب دانايي با زيارت عاشورا، در منزل پنجم، خويش را آشكار مي‌سازد. اين منزل، منزلي است كه كوثر به سالك عطا شده است و با «حمد» وي بر مصيبت عاشورا، «خيركثير» براي اوست. عاشورا دست‌مايه‌اي و رزقي است كه خداوند براي آدميان گذاشته تا با آن، زندگي واقعي عزيزانه‌اي داشته باشند تا مرتبه‌اي كه خود كثيرالخير شوند. اين سالكان رزق شفاعت مي‌برند تا خويش شفاعت انفاق كنند. ايشان نيز خود در مرام وليّ خويش فاني باشند و همة جان در ميانه بگذارند و خود از خويش و از ميانه برخيزند.

رنج، بالاترين نعمت براي بلوغ وجود

«اَللّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ حَمْدَ الشّاكِرينَ لَكَ عَلى مُصابِهِمْ اَلْحَمْدُ لِلّهِ عَلى عَظيمِ رَزِيَّتى»

حمد بر مصيبت اصحاب عاشورا، حمد اهل شكر بر رنج‌هاي عظيم عاشورا، دريافتن و به كارگيري بهينة اين رنج در تكاپوي وجودي رو به آرمان رشد خويش است. بالاتر از فرياد و صبر، مصيبت عاشورا را «خير كثير» و «كوثر» ديده، آن را رزق خويش براي تبديل خود و خلايق دريابيم:

ـ براي واقعي كردن زندگي‌هاي خويش و بر صدق زيستن با داعيه‌هاي خود

ـ براي گذر و عبور از محدودها و كم‌ها و بت‌ها

ـ براي بلوغ و پختگي در كورة زندگي

مايي كه دانستني‌هاي يك عمر را داريم، حتي اگر يك لحظه جريان وجودي و حركت نداشته باشيم، با نعمت‌ها بازي كرده‌ايم، در حالي كه بايد با نعمت‌ها كار مي‌كرديم و به بهره‌وري بهينه از آنها مي‌رسيديم. «حكمت»، همين دانايي معطوف به رشد و به زندگي است كه با حمد و شكر، اين زيادت شكل مي‌گيرد.

و طلب رزق شفاعت

«أللّهُمَّ ارْزُقْنى شَفاعَةَ الْحُسَيْنِ يَوْمَ الْوُرُود»

و سالك با آن حمد و شكر خويش، دم‌به‌دم و در هر برهه و در هر لحظة ورود و حضور در محضر رب، رزق «شفاعت حسين†» را مي‌طلبد.

روزگاري دكارت «چيزها» را چونان «شيء آماده در دست» تفسير مي‌كرد. هر پديداري در شكل مادي و حاضر، خود يك «چيز» است. خيلي ساده، به اين دليل «چيز» دانسته مي‌شود كه قابل انتقال، انبار شدن، مبادله شدن، موضوع تجارت قرار گرفتن و سرانجام، زوال و انهدام است. هايدگر چيزها را چونان «چيزي حاضر در دست» معني مي‌كند. چيزي «حاضر در دست»، براي پژوهشگران مسايل فني و پژوهشگران هنر است؛ چيزي كه مي‌توان آن را مورد مطالعة علمي و فني قرار داد. چنين فرض مي‌شود كه وجود مادي اثر آن را به «چيز بودن» محكوم مي‌كند[34].

در گذار از دو نظرية پيشين، ديدگاه دين‌شناختيِ «چيزها چونان جاري در وجود» پيشنهاد مي‌شود كه به ما مي‌گويد: «چيز چه هست». اين چيز، چيز جاري براي «خود انساني» يا چيزي «جاري در وجود» براي مخاطبان جستجوگر معناست[35]. چيزها بذاته به سوي «حقيقت محمدي ـ علوي» در جريان هستند[36] و خودي محمدي ـ علوي، حقيقت سيمرغ خودي ماست.

و سلوك بر صدق

«وَ ثَبِّتْ لى قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَكَ مَعَ الْحُسَيْنِ وَ أصْحابِ الْحُسَيْنِ الَّذِينَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ»

و ما در آستانة حضرت رب يا بر آستانة آموزگار و مرشد خويش، حسين† و اصحاب راه‌آموختة او، بر گام‌هاي صادقانة خويش ثبات داريم. اين‌گونه است كه پيرو حسين† رسم «به صدق زيستن با مرشد خويش» به جاي مي‌آورد.

صادقانه زيستن و استواري صادقانه بر مرام اولياء و آموزگاران راه‌رفته بر مرام اولياء، يعني زندگي و مرگي بر بنيان همان فهم‌ها، آگاهي‌ها، باورها و انگيزه‌هايي كه در منازل سلوك و در جريان زندگي با زيارت عاشورا در ما شكل گرفته است؛ زيستني در آشكارگي آن فهم‌ها و داعيه‌هاي ناب؛ همانچه وصف اصيل حكمت و دانايي است؛ و زيارت عاشورا روح اين مكتب‌شناختي را پيش روي انتخاب ما مي‌گذارد.

و زيارت عاشورا، كجاي زندگي من

ديدار با عاشورا و زندگي با آن، لبّ حكمت است اين ديدار و شهود و تجربة وجودي بينا، در پنج منزل مرور و تحليل شد. اكنون مي‌توان دانست كه زيارت عاشورا كجاي جغرافياي زندگي ما مي‌تواند حاضر و راهبر باشد:

1ـ «دانايي»، بنيان تغيير است؛ و لُبّ دانايي، «حكمت» و لُبّ حكمت، «زيارت» و بينش و شهود، آن هم تا اين اوج، يعني ديدار عاشوراست. پس ما چون حاجتمند دانايي هستيم، به اين زيارت و ديدار احتياج داريم.

2ـ لازمة تغيير و رشد و حركت و سبقت و سرعت، درگيري با موانع و حضور رنج‌هاست. ما نيازمنديم رنج‌ها را تبديل كنيم و در هيچ حادثه‌اي و هجومی، زمين‌گير و اسير نباشيم. ما مي‌خواهيم مدير موقعيت و «امام زمان» خويش باشيم و نه فرزند زمان. زيارت عاشورا، زبان آن تبديل و اين تدبير و راهبرد است. ما به اين زبان و روش نيازمنديم.

3ـ ما بايد براي گسترش و وسعت بخشيدن به وجود خويش، گستره و ژرفاي نيازهاي وجودي و جستجوهاي خويش را بالاتر و ژرف‌تر سازيم. با اين دید نیز ما به زيارت عاشورا نيازمنديم.

4ـ و تداوم بلوغ درست وجود و ظرفيت‌هاي خویش براي حضور مرام اهل بيت‰ در خويش؛ و در اين فرايند ناب، مديريت وضعيت‌ها و عينيت بخشيدن به آرمان رشد، يك نياز فطري است. پس ما نيازمند اين زيارتيم.

5ـ تا اوجي كه بالاترين رنج‌ها، هم‌عنان شفاعت اولياي الهي، «رزق» ديده مي‌شود و «حمد» آنها به جاي آورده شده و پاي رفتن مي‌شوند؛ و جان و جامعه و حكومت و حاكميت همچنان استوار و صادق در راه خواهند بود.

اين فرايند نشان مي‌دهد ما براي متن سلوك خويش، براي شروع درست، براي حركت و ادامة درست، براي گذار از دانايي تا بلوغ و عينيت وسعت وجود، و به تعبيري سلوك از «دانايي» تا «معنا» و تا «تدبير موقعيت»، به زيارت عاشورا نيازمنديم. ما براي جريان سرشار زندگي به زيارت عاشورا نيازمنديم. اين نگاه در گفتار دوم و سوم به تفصيل مي‌گرايد.


 

 [1]ـ نهج‌البلاغه؛ كلمات قصار؛ ش 77.

[2]ـ ابن‌منظور؛ لسان‌العرب؛ ج 12؛ ص 301ـ289.

[3]ـ بخشي از ترجمة داستان «سير و سلوك زائر» اثر جان بانيان انگليسي كه حكايتي تمثيلي از منازل سير آدمي در ادبيات مسيحي است. به نقل از: الهی قمشه‌ای، حسین؛ گزيدة منطق‌الطیر عطار؛ ص 86.

[4]ـ يكي از القاب حضرت صدّيقه طاهرهƒ به معناي «تك‌افتاده در اثر سرعت سير». ن.ك. به: ابن‌منظور، لسان‌العرب؛ ج 11؛ ص 43.

[5]ـ شهيدان سال‌هاي پيش از انقلاب اسلامي.

[6]ـ مسؤول اطلاعات عمليات لشكر 31 عاشورا، شهيد در عمليات خيبر.

[7]ـ فرماندة لشكر ويژة شهدا، شهيد در عمليات كربلاي 2.

[8]ـ فرماندة تخريب لشكر ويژة شهدا، شهيد در عمليات كربلاي 2.

[9]ـ فرماندة لشكر 8 نجف اشرف، فرماندة نيروي زميني سپاه انقلاب اسلامي، شهيد در سانحة هوايي سال 1384.

[10]ـ سپهري، سهراب؛ هشت كتاب؛ شعر نيايش؛ ص 259.

[11]ـ ن.ک. به: صفايي حائري، علي؛ اخبات؛ ص 25.

[12]ـ «وَ لِيُبْلَي المُؤْمِنِينَ مِنهُ بَلاءً حَسَناً» (سورة انفال؛ آية 17).

[13]ـ اصول كافي؛ ج 2؛ ص 252؛ و شايسته است تمامي روايات اين باب از صفحه 252 تا 260 را مرور كنيد.

[14]ـ از جمله ن. ك. به: صفايي حائري، علي؛ وارثان عاشورا؛ ص 76ـ69.

[15]ـ مثنوي معنوي؛ دفتر اول؛ حكايت عاشق شدن پادشاهي بر كنيزكي؛ ص 11:

چون ز رنـجـوري جـمال او نـمانـد
چون‌كه زشت و ناخوش و رخ‌زرد شد
عـشق‌هـايي كـز پـي رنگـي بـود
زآنكه عشق مردگان پاينده نيست
عـشق زنـده در روان و در بصـر
عشقِ آن زنده‌گزين كو باقي ا‌ست
عـشقِ آن بـگزيـن كه جمـله انبيا

 

جـان اختر در وبال او نمـانـد
اندك اندك در دل او سرد شد
عـشق نبود عاقـبت نـنگي بـود
زآنك مرده سوي ما آينده نيست
هـر دمي بـاشـد ز غنـچـه تازه‌تر
كز شراب جان‌فزايت ساقي ا‌ست
يافـتـند از عـشـق او كـار و كـيا

 

[16]ـ سورة نحل؛ آية 96.

[17]ـ سورة اخلاص.

[18]ـ «وَ لِيُمَحِّصَ اللهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ يَمْحَقَ الكَافِرِينَ» (سورة آل‌عمران؛ آية 141).

[19]ـ «لَسْتُ أتَّكِلُ فِي النَّجَاةِ مِن عِقَابِكَ عَلَي أعمَالِنَا، بَل بِفَضلِكَ عَلَينا»؛ مشكيني، علي؛ مصباح المنير؛ دعاي ابوحمزه ثمالي؛ ص 339.

[20]ـ سورة رعد؛ آية 28.

[21]ـ نهج‌البلاغه؛ كلمات قصار؛ ش 77.

[22]ـ مشكيني، علي؛ مصباح المنير؛ مناجات خمس عشرة؛ مناجات مطيعين؛ ص 177.

[23]ـ سورة بقره؛ آية 286.

[24]ـ سورة اسرا؛ آية 84.

[25]ـ سورة آل‌عمران؛ آية 133.

[26]ـ سورة مائده؛ آية 48.

[27]ـ سورة بقره؛ آية 25.

[28]ـ بحارالانوار؛ ج 32؛ ص 485.

[29]ـ  همان؛ ج 45؛ ص 22.

[30] - Synergism management

[31]ـ مازلو، آبراهام آر اچ؛ انگيزش و شخصيت؛ ص 100ـ69.

[32]ـ همان؛ ص 158ـ149.

[33]ـ سورة فاطر؛ آية 15.

[34]ـ احمدي، بابك؛ هايدگر و پرسش‌هاي آغازين؛ ص 365ـ343.

[35]ـ «سَخَّرَ لَكُم مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِي الأَرضِ وَ اَسبَغَ عَلَیکُم نِعَمَه...» (سورة لقمان، آیة 20) و نيز «خَلَقَ لَكُم مَا فِي الأرضِ…» (سورة بقره آیة 29).

[36]ـ مصباح المنير؛ فرازي از زيارت جامعة كبيره: «إيابُ الخَلقِ إليكُم»؛ ص 555.