لُبّ خواهانی

لُبّ خواهانی

در میان اول و آخر

 دروازه ازلیت و اول­های اول

          و دروازۀ ابديت و آخرهای آخر، بازِ باز است

پس آفتابي شويم.

در میان ظاهر و باطن

 پنجرۀ آسمان باز است

پس مهتابی شویم.

 

2

غوغای نگاه و ستاره برخاسته است

تو با من باش، تا شنودة آسمان‌ها شوم.

                گرچه مرا توان گفتن آن راز جاودانی نیست

بام نگاه مرا بر افکن، و در عمق چشمان من بتاب،

که خاستگاه تیرگی اینجاست.

در من بدرآی، پذیرای حضور توام

 بیا و خدایی بودن مرا

و آفتابی بودن روحم را، راه­ بر

 و محراب هماره رهسپاریَم شو.

بوی تو می‌آید،

به صدایِ آفتاب، به روان، پر دادم

 آوازِ «در من بدرآی» در دادم

نزدیکی! در من باش

و پیچک­وار به روح محیط و مساحت دنیای من پیچ

         به حناها و افراهای وجودم

و من نزدیک و نزدیک­تر می‌شوم،

مرا بپذیر تا من سراسر «من» شوم.

من، صبح بی‌خورشید نمی‌طلبم

و نه چونان بسیار، می‌دانم که در غربت شقایق­ها چه‌كنم؟

جویای شبانة نابم،

و می‌دانم در نیایشم با وا شدن روزن‌های زیست چه‌­ کنم؟

                که درخت­ها مرا آموخته­اند:

 فاصله­ای میان این چشم­ها و دل و پاهای زمینی من

                                                و دست­های دلیر آسمانی تو نیست

یاری کن، و گره زن نگه ما و خودت با هم

«باشد که تراود در ما، همه، تو.»[1]



[1]. سپهری، سهراب؛ هشت کتاب؛ تهران؛ انتشارات طهوری؛ چاپ چهل­و­یک؛ ص 260.

کلیه حقوق مادی و معنوی سایت متعلق به مرکز تحقیقات استراتژیک توسعه (رشد) می باشد.